السلام عليك ايتها البعیدۀ من الاوطان

وقتی که مجبور باشی ساعت ها را بشماری، وقتی که هر 24 ساعت را با نام روز بنامی و هر 365 روز را یک سال، وقتی که هر سال بنویسی، یک سال به ظهورت نزدیک تر شده ایم، در حالی که نمی دانی چند سال تا ظهور او مانده است، این جاست که به مفهوم زمان شک می کنی!
با خودت فکر می کنی که اصلا زمان چیست؟
گذر بی پایان ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها....
رودخانه در حال گذری که انسان ها را با خود می برد و تاریخ را به عنوان نقش یادگاری در کناره های رود می نویسد.
بعد می اندیشی که زمان، آیا فقط برای تو سخت می گذرد یا کسان دیگری هم هستند که این گذر سنگین لحظه ها را تاب نمی آورند؟
تو منتظری که این لحظات بگذرد و هر لحظه به خودت وعده می دهی که لحظه بعدی در کار نخواهد بود، اما دیگری نیز منتظَر است! او کسی است که همه انتظارش را می کشند، و خود او نیز انتظار می کشد.





