تبليغاتX
کلکین انتظار



 از آسمان قرب هبوط کردیم و به زمین خاکی رسیدیم، از نور، از خدا جدا شدیم تا به خویشتن بازگشتیم. خودخواهی ما را به این روز انداخت. فکر می کردیم اگر به خود برگردیم همه چیز را به دست می آوریم، اما وقتی به خاک رسیدیم احساس خلا در ما آشکار شد. آنجا بود که فهمیدیم اصل وجود خود را جا گذاشته ایم، گریه و ناله سر دادیم که اشتباه کرده ایم اما راه برگشت سخت شده بود و طولانی. برای پرواز کردن که بال و پر نداشتیم، راه را نشانمان دادند و برای آموزشمان افرادی را فرستادند تا پرواز کردن را به ما یاد دهند. نقطه ی اوج را کعبه نامیدند و مربیان پرواز را رسول و امام.

سالها گذشت و ما پرواز را فراموش کردیم، نه سراغی از مربی دلسوزمان گرفتیم و نه بالی به سوی اوج گشودیم. دانه برچیدن در قفس را سالها تجربه کردیم، آنقدر که به قفس خوگرفتیم و پرواز واژه ای شد گمنام.

دلتنگم، چرا که مفهوم قفس را دیر فهمیدم. وقتی فهمیدم پرواز چیست که مربی دلسوزم از کنار قفس مرا صدا زد و منی که با اشتیاق به دنبال عطر و بویش می دویدم به قفس برخوردم، حتی وقتی که درب قفس را به رویم گشود، بالهای خسته ام نای پرواز نداشتند.

 

دلتنگم، دلتنگ نقطه ی اوج، دلتنگ پرواز. پرواز کنار امامم

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

هر گونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است