تبليغاتX
کلکین انتظار



       

  کی رفته ای

کی رفته ای ز دل، که تمنا کنم تو را؟!!

کی بوده ای نهفته، که پیدا کنم تو را؟!

غیبت نکرده ای، که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای، که هویدا کنم تو را

با صد هزاران جلوه برون آمدی، که من

با صد هزاران دیده تماشا کنم تو را

بالای خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش! در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی، نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من!

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره، گر به قیامت به من دهند

یک جا فدای قامت رعا کنم تو را

زیبا شود به کارگر عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

(فروغی بسطامی) 

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

دوران حسن تو

بگذشت دور یوسف و دوران حسن توست

هر مصر دل که هست به فرمان حسن توست

بسیار سر به کنگره عشق بسته اند

آن جا که طاق بندی ایوان حسن توست

فرمان تاز ده که در اقصای ملک عشق

پروانه ای که هست ز دیوان حسن توست

زنجیر غم به گردن جان می نهد هنوز

آن مو که سلسله جنبان حسن توست

دانم که تا به دامن آخر زمان کند

دست نیاز من که به دامان حسن توست

تقصیر در کرشمه (وحشی) نواز نیست

هر چند دون مرتبه شأن حسن توست

(وحشی بافقی)

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

کوکب هدایت

وقتی به سان خروشید از کوشه ای بر آیی

روشن شود جهانی وقتی که تو بیایی

ماندم در انتظارت، ای کوکب هدایت

بنما جمال خود را ای آیت خدایی

ای آفتاب هستی! ای شور عشق و مستی!

باز آ بخوان کلامی زآن معجز الهی

آی دیده ها به راهت ! ای قائم هدایت!

تا کی کنم حکایت شرح غم جدایی

گر من تو را نبینم، روییدنم نباشد

بنما جمال خود را ای مظهر رهایی!

پیش رخ چو ماهت خورشید سجده آرد

ای آیت الهی! ای پرتو خدایی!

لب تشنگان نوریم هر لحظه ما، نگارا

برهان ز ما عطش را ای قائم رهایی!

(اسماعیل نیک سرشت)

 

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

انتظار

مه مــــن ،دلبرمـــن،نازنینم               بگوتاکه ســرراهت نشینـم

تمام جمعه هاچشم انتظارم             که یک جمعه جمالت راببینم

زچشمم درفشاندم تابیائــی             به راهت گل نشاندم تا بیائی

به شوق دیدنت هر صبح جمعه         دعای ندبه خواندم تابیائــــــی

 

 

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

چشم به راه

به تماشای طلوع تو، جهان چشم به راه

به امید قدمتف کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو ای نور دل هستی، هست

آسمان، کاهکشان کاهکشان چشم به راه

رخ زیبای تو را، یاسمن آیینه به دست

قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد!

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا! نفسی است تجلّی زین کن

که زمین گوش به زنگ ست و زمان چشم به راه

آفتابا! دمی از ابر برون آ، کو بود

بی تو منظومه امکان، نگران، چشم به راه

(زکریا اخلاقی)

 

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط محمد حسن محقق;  | 

هر گونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است