در آن وقت مردى مبارك و پاكيزه سرشت و راهنمائى راه يافته و سيدى علوى نسب ظهور نمايد، و مردم را از پريشانى نجات دهد
. تيرگيها با نور روى او برطرف شود و بوسيله او حق آشكار شود، و اموال را ميان مردم على السويه تقسيم نمايد، آنگاه شمشير در غلاف كند و ديگر خون كسى را نريزد.مردم با كمال نشاط و سرور زندگى كنند
. و با آبى كه چشمه روزگار آن را از خس و خاشاك پاك نگاه داشته، غسل كند، و حق را بروستائيان برگرداند، و ميهمانى را در ميان مردم و دهات افزون گرداند. و با عدل خود گمراهيها را از ميان ببرد، گوئى غبارى بود كه از بين رفت. پس زمين را پر از عدل و داد كند و عالم را پر از بركت نمايد. و اين بدون شك علائم قيامت است.ابن عيّاش در كتاب
«مقتضب الاثر» از حسين بن على بن سفيان بزوفرى از محمد بن على بن حسن نوشجانى و او از پدرش و او از محمد بن سليمان و او از پدرش و او از «نوشجان بن بود مردان» نقل كرده كه چون ايرانيان در جنگ «قادسيه» شكست خوردند، و يزدگرد از كشته شدن «رستم فرّخزاد» سردار لشكرش و عدالت عرب مطلع گشت و دانست كه پنجاه هزار تن از سپاهش در نبرد با مسلمين كشته شدهاند.در حالى كه با كسانش عزم فرار داشت در ايوان كاخ خود ايستاد و گفت
:هان اى ايوان
! درود من بر تو باد! آگاه باش! هم اكنون از تو روى بر ميتابم تا وقتى كه من يا مردى از فرزندان من كه هنوز زمان وى نزديك نشده و موقع آمدن او فرا نرسيده است، برگرديم.سليمان ديلمى ميگويد
: خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام رسيدم و عرضكردم:قربانت گردم مقصود يزدگرد از
«يا مردى از فرزندان من» چيست؟ حضرت فرمود: او مهدى صاحب الزمان است كه بفرمان خدا قيام خواهد كرد. و او ششمين فرزند من و اولاد دخترى يزدگرد است. او از فرزندان يزدگرد است و يزدگرد نيز پدر وى ميباشد.و نيز در كتاب مزبور بسند خود از هرمز بن حوران از فراس نقل ميكند كه گفت
: عبد الملك مروان مرا خواست و گفت: موسى بن نصر بمن نوشته است خبر رسيده كه شهرى از «صفر كان» را حضرت سليمان بنا كرده و گويند سليمان به جنىها دستور داد كه آن را بنا كنند، پس جماعتى از جن اجتماع نموده آن را بنا كردند. و نوشتهاند كه: آن شهر از چشمه مس گداخته است كه خداوند براى حضرت سليمان پديد آورد و آن قصر در بيابان اندلس (اسپانيا) است و گويند:گنجهائى كه خداوند براى حضرت سليمان بوديعت گذارده در آنست
.اكنون اجازه ميخواهم كه بسوى آن قصر بروم
. ميگويند راه آن بسى دشوار است و جز با ساز و برگ و غذاى كافى اين مسافرت طولانى را نميتوان طى كرد و هر كس تا كنون بقصد آن شتافته دست بآن نيافته است، مگر «دارا» پسر دارا چون اسكندر مقدونى دارا را بقتل رسانيد، گفت: بخدا قسم همه اقاليم و نقاط زمين را زير پا گذاردم و اهل هر سرزمين در پيش من سر تسليم فرود آوردند و هر محلى را گشودم، مگر اين قسمت از سرزمين اندلس كه پيش از من دارا بآن رسيده بود و بر من نيز لازم است كه آهنگ آنجا كنم، تا از دست يافتن بجائى كه دار اقدام نهاده باز نمانم پس خود را براى رفتن بآنجا مهيا كرد و يك سال تمام تهيه كار ديد. چون آماده حركت شد، بوى اطلاع دادند كه بعلت موانعى رسيدن بآنجا مشكل استعبد الملك به موسى بن نصير نوشت كه براى رفتن بآنجا خود را مهيا سازد
. او نيز بدان جا شتافت و بعد از مراجعت ماجراى آن را براى عبد الملك نگاشت. موسى بن نصير در پايان نامه نوشته بود: چون روزها سپرى شد و آذوقه ما باتمام رسيد، بجانب درياچه پر درختى رهسپار گشتيم و من بطرف ديوار شهر رفتم. ديدم بر ديوار شهر مطالبى بعربى نوشتهاند. ايستادم و مشغول خواندن آن شدم و دستور دادم كه آن را يادداشت كنند. آن نوشته اشعار زير بود:ليعلم المرء ذو العزّ المنيع و من يرجو الخلود و ما هى بمخلود
لو انّ خلقا ينال الخلد في مهل لنال ذاك سليمان بن داود
سالت له قطر عين القطر فائضة بالقطر منه عطاء غير مصدود
فقال للجنّ ابنوا لى به اثرا يبقى الى الحشر لا يبلى و لا يؤدى
فصيّروه صفاحا ثمّ هيل له الى السّماء بأحكام و تجويد
و افرغ القطر فوق السّور منصلتا فصار أصلب من صمّاء صيخود
و بثّ فيه كنوز الأرض قاطبة و سوف يظهر يوما غير محدود
و صار في قعر بطن الأرض مضطجعا مصمّدا بطوابيق الجلاميد
لم يبق من بعده للملك سابقة حتّى يضمّن رمسا غير اخدود
هذا ليعلم أنّ الملك منقطع الّا من اللَّه ذى النعماء و الجود
حتّى اذا ولدت عدنان صاحبها من هاشم كان منها خير مولود
و خصّه اللَّه بالايات منبعثا الى الخليقة منها البيض و السّود
له مقاليد اهل الأرض قاطبة و الأوصياء له أهل المقاليد
هم الخلائف اثنا عشرة حججا من بعدها الأوصياء السّادة الصيد
حتّى يقوم بأمر اللَّه قائمهم من السّماء اذا ما باسمه نودى
حاصل معنى اينكه
: مردمى كه در اين جهان ناپايدار ميخواهند هميشه بمانند بدانند كه اگر كسى در جهان جاويد ميماند، او سليمان بن داود بود، كه چشمه مس گداخته براى او جارى گشت و به جنىها گفت خانهاى براى من بنا كنيد كه تا روزرستخيز سالم بماند، آنها هم كاخى ساختند كه از عظمت سر بفلك ميكشيد
. سليمان گنجهاى روى زمين را در آن پنهان كرد تا روزى كشف شود ولى بالاخره سليمان مرد و در زير خاك پنهان شد.اين ماجرا براى اينست كه مردم بدانند زندگى دنيا فانى است و جز ذات بىزوال خداوند احديت كسى باقى نيست
.تا زمانى كه از نسل عدنان و اولاد هاشم بهترين مولود بوجود آيد و خداوند او را با نشانههاى مخصوص در نزد مردم جهان ممتاز گرداند
. او اختياردار مردم روى زمين است و جانشينان او نيز چنين هستند. آنها پيشوايان دوازدهگانه و حجت پروردگارند تا زمانى كه قائم آنها بفرمان خداوند قيام كند و اين هنگامى است كه او را از آسمان بنام صدا زنند. چون عبد الملك اين نامه را خواند، يا (بنا بروايتى) طالب بن مدرك فرستاده موسى بن نصير ماجرا را بوى گذارش داد عبد الملك از محمد بن شهاب زهرى «1» كه در مجلس حضور داشت پرسيد، در باره اين موضوع عجيب چه ميگوئى؟زهرى گفت
: چنان ميبينم و چنين پندارم كه جماعتى از جن نگهبان شهر مزبور بوده و نميگذاشتند كسى بآنجا دست يابد! عبد الملك پرسيد راجع بكسى كه او را از آسمان بنام صدا كنند، اطلاعى دارى؟ گفت: يا امير المؤمنين! اين موضوع را نشنيده بيانگار! عبد الملك گفت: چگونه ميتوانم چيزى كه بزرگترين مطلب مورد احتياج من است نشنيده انگارم؟ آنچه در اين باره ميدانى با صراحت هر چه تمامتر بگو!زهرى گفت
: على بن الحسين (عليهما السّلام) بمن خبر داده كه: اين شخص مهدى از فرزندان فاطمه دختر پيغمبر است. عبد الملك گفت: شما هر دو دروغ ميگوئيد اين مردى از ماست!! زهرى گفت: من آن را از على بن الحسين نقل كردم. اگر ميخواهى از وى جويا شو. مرا نبايد نكوهش كرد. اگر دروغ است، او دروغ گفته و اگر آنچه شما ميگوئيد، درست باشد، دشمن نظر شما را تأييد كرده است.عبد الملك گفت
: من احتياج به پرسش از اولاد ابو تراب ندارم. اى زهرى! آنچه را گفتى مخفى بدار مبادا كسى آن را از تو بشنود. زهرى گفت: مطمئن باش بكسى نخواهم گفت!.ادامه دارد
به نقل از بحار الانوار ج
13 صفحات 395 تا 401




