زهرا عليها السلام با بالى شكسته، خود را به مسجد رساند و با تهديد نفرين، على عليه السلام - امامش - را رهانيد و دست در دست، آرام به خانهاش برد.
هيچ كس به پا نخاست! هيچ كس آبى نريخت! آه آه، چه غربتى! !
3- فدك (افشاگرى)
«آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى، اما من ارث نبرم؟ چه سخن ناروايى!»
به بهانهى غصب فدك، در مسجد، به افشاگرى پرداخت. خصم، مىپنداشت كه او بر زمين از دست رفته مىنالد و تو نگو، تنها، اشارتى به زمين است و تمامى از آسمان ولايت،
تحريك و حمايت،
افشا و شماتت.
نزديك بود كه كار تمام شود،
آه در حسرت غيرتى !
4- سكوت
«ديگر هرگز با شما دو تن، سخن نخواهم گفت!»
گاهى رساترين فريادها را از دهان سكوت بايد شنيد. همه مىپرسيدند:
كز چه روى خورشيد در چنبرهى كسوف فرو رفت؟ !
5- انذار (هشدار)
«شمشير آخته، هرج كامل، استبدادى هماره،
ذلتى فراگير، جمعى پراكنده، فتنهاى كور
بشارتتان باد! اگر... اگر اين آب رفته، به جوى باز نگردد و صدف، جاى خزف ننشيند!»
اينها، انذارهاى بلند منذرى بيدار و فوران سبز كوثرى زخمى، در بسترى درد آلود بر زنانى مقهور بود.
6- اذان
«بلال! باردگر اذان بگو.»
اين طنين بيدار چشمهى آفتاب بود.
شايد كه با احياى خاطرات دوران رسول صلى الله عليه و آله سؤالى در اذهان اين جماعت مفلوك شكل گيرد كه:
گلدسته از جلوت بلال چرا تهى ماند؟
7- سرشك
«شب و روز اشك خواهم ريخت تابه ملاقات خدايم رسم و شكايتبر او برم.»
آن جا كه فريادها كارساز نيست، شايد اشكها، از دل سنگها، چشمهاى جارى كند و در اذهان فسردهى اين تودهى مرعوب، سؤالى را به تصوير كشد:
كز چه روى خورشيد را خونابه مىبارد؟
8- سايبان
«چند روزى بيش ميهمان شما نخواهم بود.»
كشتى شكستهى ما، در سايبان بقيع، در كنارهى قافلهها، پهلو گرفت. بگذار فرياد مظلوميت ولى غريب، به آفاق پركشد.
شايد همتى بيدار، ساحت رفعت اورا پاسخ گويد.
آيا اميد لبيكى هست ؟
اى تولد بالغ تاريخ!
اى بلوغ بيدارى!
9- اقرار
«همه، شاهد باشيد كه اين دو تن، مرا آزردند! هرگز از آنان نخواهم گذشت!»
با خود مىپنداشتند كه مىتوان قبل از افول زهره، سند مظلوميت را ربود. اين اوج تزوير بود.
اما زهرا عليها السلام بيدار، روى بر ديوار، تا بگيرد اقرار.
در شهر هو افتاد ...
10- وصيت
«نماز و تشييعم، بر تبار قابيل حرام.»
همه جا همهمه شد!
اين هم تيرى ديگر از چلهى بيدارى !
11- آيه
«قبر من پنهان; نشانش، بىنشانى است.»
اگر قبرت را نشانى نيست، چه باك
هر سنگ نبشتهاى، حكايت تورا دارد.
12- تسليت
«خدا حافظ علىجان! خدايا! به سوى تو و در جوار كوى تو.»
مرد خيبر، مرد احزاب، تا شنيد، از پاى افتاد.
آبى بياوريد...
در كنارش مىگفت:
«اى كوثر خدا، اى دختر رسول، اى انس مهربان! اين دل رميدهى ما را ديگر چه كسى انيس و مونس باشد؟»
آبى بياوريد...
... يك بار ديگر آسمان گرفت و خنجر تبار قابيل، خورشيدى ديگر را كه در ابتداى طلوع خود بود، بر سجادهى خون، از پاى انداخت.
رسول صلى الله عليه و آله از تنهايى در آمد،
و على عليه السلام غربتخودرا به سوگ نشست،
و حراميان سرمست، كه على عليه السلام تنها شد،
چون بىهمتا شد.
مىتوان از ابعاد مختلف اين منشور خدايى و اسوهى الهى سخن گفت:
علم، ايمان، عبادتش;
زهد، ورع، اخلاصش;
عصمت، آيات، سور نازل در شانش;
برخورد با پدر، مادر، همسر، فرزندانش;
انفاقها، ايثارها، كراماتش;
انصاف، پوشيدگى، عشق به شهادتش;
راستگويى، خشيت، سازندگى، تربيتش;
شفاعت، رضا، ادب، مصحفش;
شكوهها، خطبه ها، مواعظ، احاديثش;
شعرها، دعاها و مجاهدتهايش;
وفا، ولاء و توسل به ساحت قدسش;
... و ... و ... .
و يا از همهى اينها گذشته، از هشيارى و بيدارى و زمانشناسى اش.
و من، تنها، از همين زمانشناسى او - همان مدافعات او از مقام ولايت و ولى الله زمانهى خود - گفتم و شمهاى از دقت و پيچيدگى برخوردهاى او در راه احقاق اين حق عظيم - همان اصيلترين و مهمترين نياز امروز و هر روزمان - آوردم تا صدق سخن صادق عليه السلام روشن شود كه:
«عرفان فاطمه عليها السلام ادراك شب قدر است و شناخت فاطمه عليها السلام نجات از يك عمر - هزار ماه - سردرگمى» . (4)
و همين كمال زهراست كه او را محور قرار داده، (5)
و همين بلوغ بيدارى اوست كه از او اسوه ساخته. (6)
برادر ! اينها، تنها، اشارتى بود به كارنامهى دوماههى زهرا عليها السلام.
اكنون تو نيك بنگر در كجاى راهى و در كدامين كلاس،
كه تا رسيدن به او، جز توسل به او راهى نيست.
بايد مستانه و دامن كشان، هويى كشيد.
يازهرا عليها السلام!
بى كوثر، طلوع را سلامى نيست
زهرا عليها السلام
اى كوثر خدا
اى ادامهى نبى صلى الله عليه و آله
اى همتاى على عليه السلام
اى حبيبهى خدا
اى شب قدر خدا
اى مقصود خدا
اى مشكاة خدا
اى مصباح هدى
اى والشمس و ضحى
اى معنى جمال
اى تفسير جلال
اى تاويل كمال
اى واژهى وفا
اى آيهى صفا
اى سورهى اتى
اى خورشيد رسالت
اى قمر ولايت
اى زهرهى هدايت
اى باعصاى موسى
اى با دم مسيحا
اى با صلاى يحيى
اى ايوب بلاها
اى يعقوب فراقها
اى يوسف جفاها
اى كوه پر ابهت
اى جارى محبت
اى چشمهى طهارت
اى اسوهى خدايى
اى جلوهى الهى
اى عشق كبريايى
برما ببخشاى
كز تهجدت گفتيم
اما از اسراى به تاول نشسته
و عمق نگاه
وپيچش تدبير تو، هرگز!
از خانهى گلى تو شنيديم
اما از رنج قرنها
و بلوغ بيدارى
و راز كوفتن در كوبهايت، هرگز!
وصف تو گفتيم
- وچه بى رمق -
كه بلنداى خورشيد را
در عاريت ماه تمنا كرديم
اما
راز گل ياس را
فوران سبز را
آبى زلال را
چه كسى برما خواند؟
اى آموزگار ظرافت!
تو خود به ما بياموز
تلاوت بيدارى
بلوغ انذار
و رنج قرنها را
كه سخت محتاجيم
دشت را از تدبير تو نشانى نيست
كه بانيم نگاهى، كرانههايش را درآغوش مىنشانم
پيچش تدبير و عمق نگاه تو
دريايىست، بى كرانه
كوهى است همپاى تاريخ
كه كرانههاى بكرش
وام دار ارتفاع نگاه توست
و آن دم كه بر قلهاش عروج كنى
ديگر از تو، در تو نشانى نيست
اى آفتاب سفر كرده!
من فرياد سبز تو را
كه از پشت ديوار قرنها، هنوز هم به گوش مىرسد، شنيدم
و شعلههاى كومه ات را
كه در آتش كينه هاى سرشار مىسوخت، ديدم
من سراغ خونين تو را
از لالهى سوخته درميان كندهها وديوارهاى تاريخ گرفتم
و شاهد تاريكى زمين
در روز نفرين تو بركسانى كه آفتابرا به قرصنانى فروختند، بودم
من از گلوى تو، صداى خدا
و بر لبهاى سوختهات، آيهى تشنگى مردم را شنيدم
و رسوايى ننگ مشاطهگان را
در پيچش گامهاى تو يافتم
من در جغرافياى خانهى گلى تو
تاريخ رنجها ورنجهاى تاريخ را ديدم
من، در نالههاى تو برزمين از دست رفتهات
طهارت چشمهى غدير را
و در ارتفاع نگاهت،
قيام توفان را ديدم
من اشكهاى تو را
بر دركوبهاى كوچه پسكوچه هاى سرد وخستهى مدينه يافتم
و خط تو را
كه بر پوست هر ستاره، غزل آفتاب را مىنوشتى، خواندم
من نشان كبودين تو را
از قافله هايى كه از كنارهى بقيع مىگذشتند گرفتم
من، در اشكهاى تو، فوران چشمهى غدير را
ودر آذرخش فريادت، ضربتخندق را ديدم
من، با اذان بلال تو
به قيام و سلامى رسيدم
اين شعله هاى عشق توست
كه انسان خسته را به ميهمانى آفتاب مىخواند
در حجم نگاه تو
افق هم، رنگ مىباخت
سبزى اين سالها، هنوز هم وامدار آن نگاه بلندى است
كه از قلهى ناپيداى تو سرزد
من با نواى آشناى تو از قناعت انجمادها
و از پس كوچههاى حقير خلافتها رهيدم
من بلوغ بيدارى را
آن جا كه سايهى ماه را در پس لايههاى ابر به خسوف كشاندى، تجربه كردم
من، انذار تو را اى كوثر زخمى!
بر زنانى مقهور شنيدم
و اوج تسليت تو را
آن جا كه مرد راه را از پاى انداخت، شناختم
من، در خاموشى قبرت
تابش هزاران خورشيد را، ديدم
اگر قبرت را نشانى نيست، چه باك!
هر سنگ نبشتهاى حكايت تو را دارد!
من، فرياد سكوت
بلوغ بيدارى
رنج قرنها
انس مهربان
و در آخر، عروج سبز را از تو آموختم
و شب قدرم را با تو، به سلامى رساندم
كه بى كوثر، طلوع را سلامى نيست
اى بلوغ انذار!
چشمهى غدير در باغ دستان تو روييد
و غديرىها، از دامان عصمت تو، به بلوغى رسيدند
و انسان مانده، با انذار تو به رويشى رسيد
اى آموزگار ظرافت!
آن جا كه مردان از پاى فتادند
چگونه رفتن را تو به من آموختى
و آن جا كه فريادها در سينه ها گم شد
فرياد خستهى دردم را تو به بلوغى رساندى
و آن جا كه حراميان، راه را بستند
با اشكهايت، راهم را تا به خدا، تو علامت گذاردى
و در باغ شهادت، مرگ را كه بار زندگى آورده بود، نشانم دادى
خورشيد، در تابوت تو غروب كرد
و ملائك، به عشق ديدار تو، به سجده در افتادند
و عروج خونينت را خدا، خود، به نظاره نشست
تا زخمهايت را، خود، مرهمى گذارد
و چشمهى كوثرش را، با تو، به طهارتى رساند
اى تولد بالغ هستى!
ما با چشم اشك
و دست تمنا
روز شهادت تو را
با شمارش دسته دستهى رنجهايت
به اميد آمدن منتقمت، مهدى، به عزا مىنشينيم
آيا اميدى هست؟
اى كوثر خدا!
اى ادامهى نبى!
اى همتاى على!
زهرا جان!
سردبير
پىنوشتها:
1. الغيبة، شيخ طوسى، ص 286، مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، 1417 ه - ; الاحتجاج، طبرسى، ج 2، ص 537، (بدون كلمه «لى») ; بحارالانوار، ج 53، ص 180.
2. معانى الاخبار، صدوق، ص 114; فرائد السمطين، ج 2، ص 16.
3. عن ام سلمه، قالت: ذكر رسول الله صلى الله عليه و آله المهدي، فقال: «هو من ولد فاطمة.» . (المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 557) . براى آگاهى بيشتر از اين روايات، ر.ك: منتخب الاثر في الامام الثاني عشر عليه السلام، آية الله صافى گلپايگانى، ص 247- 250.
4. عن ابي عبدالله عليه السلام انه قال: «انا انزلناه فى ليلة القدر - الليلة فاطمة، والقدر الله. فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر» (بحارالانوار، ج 43، ص 65) ; امام صادق عليه السلام مى فرمايد: تاويل «ليله» در «انا انزلناه فى ليلة القدر» فاطمه است و تاويل «قدر» ، الله، تبارك و تعالى است. پس هر آن كه فاطمه را، درست و آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، شب قدر را درك كرده است.
5. «فقال عزوجل هم اهل بيت النبوة ومعدن الرسالة هم فاطمة وابوها وبعلها وبنوها» ; كه پدر و شوهر و فرزندان، در حول اين محورند. (حديثشريف كساء)
6. «وفي ابنة رسول الله صلى الله عليه و آله لي اسوة حسنة» و «فاقتدوا (فاهتدوا) بالزهرة» .
× سرمقاله و شعر، با اندكى تصرف، بر گرفته از كتاب «چشمه در بستر; تحليلى از زمانشناسى حضرت زهرا عليها السلام، مسعود پورسيد آقايى، انتشارات حضور، قم، 1381» است.
براى آگاهى بيشتر و توضيح آن چه كه در سرمقاله به صورت خلاصه و فشرده آمده است، به همراه مدارك آن، مىتوانيد به ويرايش جديد همين كتاب، مراجعه فرماييد
+
نوشته شده در ;ساعت ;
توسط محمد حسن محقق; |





